Sunday, June 07, 2009

انتخابات و دائی‌جان





اگرچه از روز اول باز شدن وبلاگم تصمیم داشتم هرگز مطلبی که حتی اندک بویی از سیاست هم بدهد ننویسم اما گاه لازم است نوشتن برای فردایی و هدفی.
مسخره است تقدیم پر افتخار باکرگی به خاک گور.





پدرم دوستی داشت از اساتید به‌نام دانشگاه که در آن دوران که دانشگاهها را از اساتید تصفیه می‌کردند، به وی به گزاف و وقیحانه گفتند، یا کراواتت را در می‌آوری و یا از فردا دیگر به دانشگاه نمی‌آیی. دوست پدر از آن روز هرگز پای به دانشگاه نگذاشت. سالهای سال این داستان دکتر، نقل مجالس شب نشینی خانوادگی ما بود. او به افتخار بادی به غبغب می‌انداخت و می‌گفت به پاسداشت شعور انسانی تا به امروز کراواتم را باز نکردم هرگز! تمام شبها به شرح رشادتهای او و کراوات باز نکرده و باکره-شناسنامه مهر نخورده‌اش می گذشت.ما بزرگ شدیم و عمو جان-دکتر پیر. دوم خردادی شد با بدو بدو های هم نسلان ما. عمو همواره پوزخندمان می‌زد که جوانید و پر شور و کم تجربه. مهره بازی بزرگانید و بازیچه دست. خاتمی آمد. فضا اندکی، تاکید می‌کنم اندکی باز شد. عمو دکتر به بزرگ آرزویش رسید و کتابی چاپ کرد. به دانشگاه بازگشت، هر چند کوتاه، که دیگر نه علمی مانده بودش که به جوانان امروز بگوید و نه قصه‌ای جز شرح رشادتهای جنگ ممسنی و غیاث آباد. کتاب در ‌می‌آمد بیشتر از همه تاریخ گذشته این سرزمین کهن، هر روز روزنامه‌ای نو باز ‌می‌شد ودر پی‌اش یکی بسته! من و هم‌سالانم کم کم خواندیم، فکر کردیم، کمی بیشتر شناختیم و ناگفته نماند، که کم هم آزرده‌‌ و نا‌امید نشدیم. شبی از شبهای دور همی‌های خانوادگی، اندکی که سرها گرم شد، عمو جان باز ساز کوک کرد وداستان همان داستان بیست و اندی سال پیش. ما تازه جوانان پر شور کم تجربه، به قولی مهره بازی بزرگان شده، نگاهی کردیمش، گفتیمش عمو جان، توهین به شعور انسانی رها کردن دانشجویان و جوانان این مرز و بوم است و سپردنشان به دست نا استادان بی تجربه به بهانه کراواتی.

عمو هنوز همان است که بود، که بودنش و راضی بودنش همه و همه در گرو همین داستانهاست، و ما نسلی نو. پدر می‌گوید هنوز گهگاه که سرش گرم می‌شود همان داستانها را سر هم می‌کند، اگرچه کسی گوش نمی‌دهد.

اینکه چرا و چگونه این انقلاب با ۹۸٪ رای موافق پدرانمان به ما به ارث رسیده مهم نیست. در میراث بودنش فکر نمی‌کنم حرفی باشد. مگر بپذیریم حاکمان امروز را سفینه‌های فضایی از ناکجا آبادی در فضا مستقیما وارد کرده‌اند.
من رای می‌دهم چون خسته شده‌ام از تئوری‌بافی و تفکر و سیاست و مملکت گردانی ارزشی. حرفهایی بر هوا، غیر عملی. چه مبتنی بر امام زمان، چه بر پاپ اعظم، چه بر زرتشت و کووش کبیر، چه بر خلق چه بر «هیچ» به دست آوردن مبتنی بر توهین به شعور انسانی. من بازی خواهم کرد با هر «دستی» که بیایدو نخواهم نشست تا سی سال آینده، از رشادتهایم و انسانیتی که موجب شد هیچ نکنم در میدان غیاث‌آباد بگویم وقتی هموطنانم در فقر اقتصادی و فرهنگی غرقه باشند. من به جای آنکه به خلوتم زشیر شتر خوردن و سوسمار بخوانم و غرقه شوم در غروری و عزتی افسانه‌ای در نمی‌دانم کی تاریخ، واقع بینانه نگاه می‌کنم به آنچه به عنوان یک فرد می‌توانم انجام دهم تا مردمم بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند و راحت‌تر زندگی کنند. من تمرین خواهم کرد دمکراسی را در همین انتخابات ناقص به امید آینده‌ای در چند ده سال آینده که شاید هم‌نسلان نوه‌‌های ما در یک دمکراسی واقعی زندگی کنند. آنگاه شاید، آری!‌شاید به پدر بزرگانشان و پدر بزرگان پدر بزرگانشان افتخارکی کنند. شاید روزی روزگاری دیگر در خانواده‌ها و جامعه کشورم پدری پدرسالار نباشد که تصمیم بگیرد برای زندگی شخصی فرزندان سی و چند ساله‌اش. من احترام می‌گذارم به عمو دکترهای ایرانی و همه همفکران و همنسلانشان به واسطه سن و لطف و دوستیشان، اما دیگر بس است در این دنیای ادیپی باز سهراب بودن. رشادت‌های ممسنی و غیاث آباد را به پوزخندی گوش خواهم داد نشان انقضا تاریخ طرز تفکری کهن.
روزی که به پدرم ، طعنه آمیز از تحفه انقلابی که برای ما به ارث گذاردند گفتم، پوزخندی زد و به درستی گفت وای بر فرزندانی که آینده و زندگیشان را بر میراث پدرانشان استوار کنند.

این گوی و این میدان

Monday, May 18, 2009

A week Off!

اینکه روزگار سرعتِ سرسام آوری دارد و زمان به چشم بر هم زدنی‌ می‌گذرد، نه چیز تازه ایست و نه دیگر شگفت آور.
دیگر سرعت روزگار هم شده رکنِ جدایی ناپذیر روزمرگیها و شگفت زدگی، نوستالژی مبهمی در گذشته‌ای نه چندان دور، که هر لحظه دورتر می‌شود.
از فردا «باز روز چون قبل روزی چون قبل»، نیم نگاهی میندازم به برگهء شبه-برنامهٔ هفتهٔ گذشته‌ام که برای این «هفتهٔ تعطیلیده» نوشته بودم، بسیار خوش بینانه است اگر بگویم نیمی از آنها انجام شده... .


دفتر کم نور و دلگیر دانشکده با دیوارهایی به رنگ لیوان آبی که قلموی آبرنگ را بدان می‌شویند، خاکستری-سبز، قارچها و پروتئینهایِ بی‌زبانِ ناسازگارِ بی‌جواب و خصوصا زمین و زمان و زندگی آنچنان بر دنده لجبازی افتاده‌ بودند این چند ماه، که منِ «رگ‌ِاعصاب قطع» را هم به استیصالِ «موقتی که مزمن شد» رساندند. برای اولین بار، بی هیچ برنامه قبلی و دلیل مسافرت و امتحان و چه و چه‌ای تصمیم بر پایین کشیدن کرکره «پژوهش» لعنتی گرفتم .راستیتش خسته‌گیِ مانده مثلِ بویِ نایِ آبِ مانده، در مغزت می‌ماند هرچه کنی.


میخواستم این هفته کمی‌ نظم بدهم اشفتگی‌های ذهنیم را.اندکی فکر کنم به سؤالات بی پاسخ این روزها، پاک کردن گذشته و آغازی دوباره... روزی نو شاید... .

ولی تنها هفته‌ای بود بی‌استرسِ دیر کردنِ صبح‌ها . بارها و بارها اعتراف کرده ام و ایمان آورده‌ام که این بی‌نظمی نه در اطراف که در خود منست. شاید حداقل بخشی از این سؤالات فرزاندانِ ناخلف همین عقب انداختن‌هایِ عجولانه است.

این هفته هم تمام شد، سریع تر از هفته‌های گذشته. بوی نا هنوز خانه را پر کرده و خستگی بهانه‌ایست مانند بهانه «سیرمِ» کودکی، به غذایی که باب طبع نبود.


Wednesday, April 22, 2009

من چه سبزم امروز


روز زمین را به تمامی معاملات ملکی ها و رییل استیت‌های عزیز تبریک می‌گویم

Saturday, April 11, 2009

Chicken a la carte....

And I think to myself... what a wonderful world...

Wednesday, April 01, 2009

تلاش عبث

گاهی ذهن و کارهایم مانند دویدن بر روی تردمیل می‌شود
عرق در‌می‌آورد،کالری‌ می‌سوزاند، لاغر می‌کند، خسته می‌کند ولی جلو نمی‌رود

دیگه نمی‌سوزونه

ایستادم بالای آتش، تا شعله‌ای، قرمزی زیر خاکستری یا حتی گرمایی می‌بینم آب می‌ریزم، با بغضی و حسی میان غم، حرص، خشم، حسرت و ... .

---------
همه جا خاکستریست، باران ‌می‌بارد، و بوی کنده تر، همه جا را پر کرده، ۵ ساله هستم، نمی‌دانم آیا ممکن است خاطره‌ای از ۵ سالگی به این پررنگی در خاطر بماند یا نه، ولی این تصاویر واضح و قوی در ذهنم است، آن‌چنان که هنوز که هنوز است پس از ۲۳ سال، بوی کنده تر، مرا با خود می‌برد به آن عصر خاکستری دماوند، ویلای آقای ویسی.

-بابا؟‌می‌ریم خونه همون دوستتون که شبیه ویگنه و دندوناش برق می‌زنه؟‌
-کدوم ویگن بابا؟
-همون آقاهه که مهتاب می‌خونه دیگه!
- اه!‌راست میگه ها! خیلی شبیهن! تا حالا دقت نکرده بودم!
(حس خوبی بود شبیه پیروزی که چیزی را من دیده بودم و پدر که آن روزها خدا بود نه)

بیرون ویلا، نوجوانها دارند آتش راخاموش می‌کنند، مرا به جمعشان راه نمی‌دهند. به خود قول می‌دهم بزرگ که شدم حتما با بچه‌ها هم بازی کنم. اصلا فقط با بچه‌ها بازی کنم. دور می‌ایستم و به آنها نگاه می‌کنم. از خاموش کردن آتش خسته می‌شوند می‌گویند بقیه‌اش را باران خاموش خواهد کرد، به داخل می‌روند. بطری آب را بر می‌دارم و با تکه چوبی و وسواسی که کمتر مانندش را در خود سراغ دارم تل خاکستر را می‌جورم. هرکجا اثری از آتش است، آب می‌ریزم. با حرصی مه نمی‌دانم از کجا آمده به صدای فیسشش گوش می‌دهم. دود همه جا را گرفته. از چشمانم اشک می‌آید. آتش خاموش می‌شود. بوی دود و باران و خاک و صدای کلاغ. می‌ترسم. به داخل خانه می‌دوم.

-کجا بودی مامان؟
-داشتم تو باغ قدم می‌زدم!
همه می‌خندند!‌به پسر بچه ۵ ساله‌ای که تنهایی در باغ قدم می‌زند.
مادر آرام می‌پرسد: چی شده؟ گریه‌کردی؟
-نه بارون میاد!‌دود هم نمیدونم چرا اشکم رو در آورد!!
- ((پس باز داشتی با آتیش بازی می‌کردی؟!! )) و دستها و لباسهایم را می‌جورد مبادا سوزانده باشم.
-نه!نه! بچه‌ها بازی می‌کردن، من فقط نگاه می‌کردم!


----


آتش خاموش شده. دیگر هرچه آب می‌ریزی فقط کثیف‌‌تر می‌شود.

----

خوب هستن؟
ممنون! سلام دارن....
سلام برسونین!


Tuesday, March 31, 2009

مایی که برابرتریم


ا۱-کودک بودیم و جنگ بود، به دبستان معلم می‌گفت صدام در سخنرانی‌ای گفته خداوند دو چیز را به اشتباه آفرید مگس و ایرانی‌را. ما گریه‌مان می‌گرفت از عجز، پدرانمان دندان خشم به هم می‌فشردند، مادرانمان نفرین می‌کردند و روشنفکرانمان کوته فکری و حماقت مردی که سوار بود بر اسب قدرت را به سخره و استهزا می‌گرفتند.‌

۲- کمی بزرگتر شدیم، از برنامه‌های تکراری تلویزیون ماندلا بود، و سیاهانی که به زور در زمره انسانها جای داده می‌شدند و اجازه نداشتند تا تنی بر آب دریایی زنند که سپیدان بدان آبتنی می‌کنند، مبادا بیالایند آب دریا را، ما متعجب‌ می‌شدیم ، پدرانمان شرمگین، مادرانمان خشمگین و روشنفکرنمان ‌داد سخن سر می‌دادند که آپارتاید چه کوته فکرانه است و متحجر.‌

۳- کمی بزرگتر که شدیم تاریخ جنگ جهانی را خواندیم و هیتلر و نازیستهایی که ورود سگ و یهودی را به مکانهایی که نژاد برتر در آن آمد و شد داشتند را ممنوع کرده بودند. ما لب می‌گزیدیم، پدر پوزخند تلخی‌ می‌زد، مادر متعجب و اندوهگین می‌شدو روشنفکرانمان از هر سوی نقد می‌کردند نژاد پرستی و برتری نژادی و فاشیسم و نازیسم وایسم‌های دیگر را.

۴- به عنفوان جوانی، به خبطی شاید، مهاجر شدیم، به سرزمینی از قاره سبز با مردمان سرتاپا بور! به خیابان جوانکی سرتراشیده با رگهای غیرت برآمده در گردن و خشمی که صورتمان را خیس می‌کرد (( به خانه برگردید کله سیاهان عوضی!)) را فریاد می‌زد. ما را صورت سرخ بود از خشم و ‌ کینه ، پدر را از پشمانی و مادر را از اشک حسرت. روشنفکرانمان را هم حرفی نبود، خود تا به سر درگیر آن بودند و مجالی نبود برای اظهار فضل.

۵- به هجرت دور هم جمع می‌شویم، جشن می‌گیریم و پای ‌می‌کوبیم. یکی به افتخار و با تمام غرور شعر می‌خواند:

زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
که چرخ کیانی کند آرزو
تفو برتو ای چرخ گردون تفو

پدر ایستاده و سرخ است از غیرت و افتخار، صورت مادر خیس از اشک شادی و غرور و بر صورت روشنفکرانمان لبخندی از رضایت نقش بسته و ما گیج و سردر گمیم در خاطرات گذشته و این حقوق بشر دمکراتیک ایرانی


Thursday, March 26, 2009

همین؟

معمولا یکی از وقتهای دوست داشتنی بعد از یک گالری، نمایشگاه یا چنین چیزهایی! زمانیست که خسته و کوفته به دفترچه یادگاری نظرات دوستان نگاه می‌کنی و نوشته‌های پرلطف، تعریف‌ها و تمجیدها کیفت را بیشتر کوک می‌کند و ادامه ملایمیست از ارضا هیستری ایگوی سرکش و قلقلکی دوست داشتنی...ا

سیمون بعد از رونمایی کتابی که همه سالهای جوانی را صرفش کرده بود ، خسته ولی راضی ومغرور از به ثمر رسیدن محصول تلاشهایش داشت دفتر نظرات رو ورق می‌زد،که دست خط آشنایی نظرش را جلب می‌کند.ا

-واسه همین رفتی؟ ...فقط همین؟


و این همین یک همین ساده نبود، پتکی بود بر دیروز و امروز و فردا

Tuesday, March 24, 2009

Road Test!

فی‌الیوم پس از اتمام مدارج تئوری، خروس خوان جهت اخذ تصدیق شوفری عازم ژاندارمری شدیم
علی‌رغم یک دهه تجربه شوفری در حوزه بلدیه طهران، این فرنگی‌های ازرق ملتزممان کرده‌اند به تجدید جواز
در وقت شرفیاب شدیم، فرمودند اسم حقیر در فهرست راندووها نیست
هرچه ما قسم وآیه خوردیم، عجز و لابه نمودیم که خود حضرتعالی راندوو مربوطه را عنایت فرموده‌ بودید کمتر مسموع گشت
رشا و زیر میزی هم که به این بلاد مقبول و مفید به فایده نمی‌افتد! به خیالم دشمنان نام و شهرت حقیر را از صفحه حذف نموده‌اند، یا شاید بد دلان دعایی، طلسمی چیزی بسته‌اند.
چاره‌ای نماند جز طلب موعدی مجدد، پنداری این فرنگیان همه در صف اجازت شوفری‌اند، غریب ازدحامی بود. وعده به آخر ربیع‌الثانی حوالت می‌داد. امان از چشم بد.
به ناچارمکدر الخاطر و مثبط به انیورسیته آمدیم تا ببینیم چه خاکی بر سر مبارکمان کنیم تا کی دوباره مجالی یابیم جهت انجام امور عملی

Friday, March 20, 2009

Happy new year! 1388



نزدیک سال نو که می‌شود، انگاری همه دلتنگی‌های دنیا جمع می‌شود در دلم.
پنداری نوروز به مانند یکی از کارتونهای کودکیست که با اشاره‌ای همه‌اش را به خاطر ‌میاوری.
یاد کودکی و بیدار شدن یا بیدار ماندن کنار سفره به لحظه سال تحویل که مبادا تا آخر سال خواب بمانی،
یا ذوق پولهای نو عیدی که از ماهها قبل برایشان نقشه کشیده‌بودی! مشقهای شب عید که هم استرسش و هم خودش تا شب سیزده می‌ماند.کارتونهای رنگی عید. مسافرت ترافیک شمال. عید دیدنی‌های اجباری، بازی با بچه‌های فامیلهای دور که آخرین بار در عید دیدنی سال قبل دیده‌بودیشان و دفعه بعدی هم اگر کسی نمیرد یا عروسی نکند سال بعدی خواهد بود.
امسال نیز بیدار خواهم شد،
کنار هفت سین، یادتان خواهم کرد، و به ذهنم گوشه‌ای از سفره کوچکم را خواهم کشید تا کنار شما،
به تمام این دهکده جهانی ! از این سوی اقیانوس تا آن سوی کوه‌ها و دریا‌ها!
سفره‌ای به بزرگی همگی آنها که دوستشان دارم،
به بزرگی تمامی آنها که جایشان خالیست،
و در ذهنم فراموش خواهم کرد فاصله‌ها را،
نفسی عمیق خواهم کشید تا بوی بهار و نو شدن را با همه وجود
در کنار شما حس کنم.
انگار نوروز از همان اول، همان نقطه صفر هم یادی بوده... از گذشته....!
آنوقت آرزو خواهم کرد سال نو لبالب شود از
سلامت و خوشی و عشق و تمامی خوبی‌ها
و آرزو خواهم کرد تا شاید سال آینده همه‌گی کنار یک سفره، دست بر دوش هم
سال را نو کنیم

نوروزتان خجسته و پیروز
شاد و پیروز باشید

پاشا
فروردین ۱۳۸۸-مونترال

Monday, March 09, 2009

بزدل

کیستی تو؟ چهر‌ه‌ات چه آشنا است!‌به گمانم اندر میان غریبه‌های گذران هرروز، جایی دیده‌امت!‌ در گوشه چپ چشم چپم!‌در آن خیابان شلوغ به آن عصر جمعه بارانی! صورتت کاملا پیدا بود،چتر نداشتی و به دنبال سرپناهی می‌گشتی!‌من آن بالا روی پل بودم!‌باران می‌خوردم با عشق، و طراوت تر بودن را لمس می‌کردم!‌بارانی که هیچ بوی باران نمی‌داد. و تو به سرعت دویدی و ازچهارچوب چشمانم بیرون رفتی!‌و محو شدی در پس سرم...! و من سر نگرداندم مبادا در آن سو نبارد شاید!یا نکند خراشی افتد از تصویر ثبت شده بر قرنیه‌ام!‌در ذهن سیال دنبالت کردم!‌تو دویدی و پنهان شدی به سر پناهی مطمئن در امان از باران و طراوت!‌و من ماندم بی سر پناه زیر باران!‌سردم شد از طراوت...!‌ لیچ افتادم از تر بودن...!‌خسته شدم از بی سرپناهی...!‌باران دیگر بند آمده بود...!‌طراوت خاطره‌ای شد از جنس سرما!‌و پوست چین خورده‌ام یادگاری از تر بودن! تو دویدی تا تر نشوی... خاطره نباشی... بوی نای طراوت مانده را نگیری... و من ماندم چون جرات رفتن نداشتم شاید... و این بزدلی را به هزاران واژه و توجیه و فلسفه بزک کردم...!من خیس، خشک ماندم و تو خشک، تر بودن رویایت شد.
راستی کیستی تو؟‌چهره‌ات چه آشنااست! ا

Wednesday, February 25, 2009

Where the hell are we going....

اتوبوس آخر را گرفته بودم .خسته با موهایی آشفته تر از همیشه و ابروهایی در هم و اخمو غرق بودم در افکارم ! نمی‌دانم به چه فکر می‌کردم، جدی بود یانه! اصلا ارزش فکر کردن داشت یا نه!شاید هم به هیچ فکر نمی‌کردم! یا اصلا به همان هیچ فکر می‌کردم! دخترکی سیزده چهارده ساله با ظاهرو آرایشی گوتیک و چهره‌ای خندان و شاداب وارد اتوبوس می‌شود. لبخند گرمی می‌زند و در صندلی مقابل می‌نشیند. مانند اوتیستها نگاهش می‌کنم، نگاهی خالی، گویی نمی‌بینمش! غرق نمی‌دانم چه خود هستم!اتوبوس می ایستد، دخترک به سمت من می‌آید و کاغذی را که پس از پیاده شدنش خاطرم می‌اید در مسیر با لبخند می‌نوشته، به من می‌دهد، کمی شوکه می‌شوم و هنوز میان دنیای تخیلاتم و دنیای واقعی بیرونی آویزانم. دخترک پیاده می‌شود و من می‌مانم و چنین کاغذی در دست....!اthe best part of the life is the journey!
but where the hell are we going?
I am not really quite sure.
you may know philosopher.








Sunday, February 01, 2009

رئالیسم فانتزی

وسط این همه چس‌ناله نویسی های سیاه کافکا-هدایت‌موآبانه وبلاگستان فارسی، حس خوبیست خواندن کارهایی که امضای خودشان را دارند،نوشته‌هایی که نه تقلیدی دسته چندم از تلخی‌ایست که این روزها مساوی روشنفکری شده، و نه هزل واگیردار عوامانه! ا
یکی دو پست آخر میرزا نمونه عالی و منحصر بفردیست از این کارهای امضادار . نمونه‌ای که نزدیک ‌ترین قلم است مخصوص خود حضرت پیکوفسکی. جسارتا علیرغم کم سوادی ادبی‌ام نام ((رئالیسم فانتزی)) را بر آن گذاشته‌ام. چون با تمام حقیقی بودن، جدیت و خشکی رئالیسم را ندارد، خبری از نشئه‌گی نوع جادویی هم در آن نیست، به ورطه ساده انگاری کودکانه کارتونی فانتزی هم نیفتاده. ملغمه‌ایست اندازه از همه و هیچ‌کدام و معجونی لطیف و دلنشین و پر.ا
امضایش هم برای من آنقدر واضح است که آخر پست میرزا را می‌بینم که گونه و سه جای مختلف سرش را می‌خاراند و می‌پرسد:‌)(نظر مثبتت چیه؟))ا

Thursday, January 22, 2009

Looking around

خوبی (شاید هم بدی) درس خواندن در کافه اینست که فرصتی شود سری بالا می‌آوری و میزهای اطراف را نگاه می‌کنی!ا

سمت راستم چند زن میانسال به همان غلو سریالهای طنز ایرانی مشغول غیبتند. گستردگی موضوعاتشان از لباس مهمانی میشل اوباما و ثروت پاریس هیلتون است تا مشکلات یائسگی و اولین دوست پسر دخترشان.ا

کمی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی نشسته‌اند. مرد به سرخ پوستان می‌ماند و زن یک انگلیسی تیپیک است!با ژاکت صورتی و کلاه!هربار که می‌ایم مطمئن شوم زوجند،به طریقی رایم را می‌زنند. کمتر با هم حرف می‌زنند ، مرد روزنامه می‌خواند و گهگاهی با ((هرتی)) عمیق و چندش آور قهوه می‌نوشد. زن هم به شیوه کاملا انگلیسی با چاقو و چنگال مشغول میل کردن تارت و چای است.ا

آن سو مردی میانسال روزنامه می‌خواند و با هرکس که کنارش می‌نشیند سر صحبت را باز کرده آنقدر حرف می‌زند که طرف پشیمان شود و برود. تقریبا هرشب اینجاست و هر شب هم تمام سعی ام را می‌کنم تا با او چشم در چشم نشوم. باهمین صدم ثانیه ها هم انبوه فضولی قلنبه شده در چشمانش را می‌توانم تشخیص دهم.ا

روبرو یم دختر پسری دبیرستانی نشسته‌اند. دخترک با تمام انرژی و احساسات حرف می‌زند. از دوست پسر سابقش، مشکلاتش با مادرش و دوست پسر مادرش و سفرشان به اروپا بدون او. و هراز گاهی هم سوالی می‌کند تا تایید پسرک را بگیرد. پسرک شلوارش را کمی بالاتر از زانو بسته ، کلاه کپی را کج بر سر گذاشته و کاپشنی سفید چرک پوشیده . صورتش پر از جوشهای به قول مادربزرگم غرور جوانی است . دائما سر تکان می‌دهد و به طور تابلویی حواسش نیست و منتظر است حرفهای دخترک تمام شود و تا به بهانه‌ای برود به خانه دخترک.ا

روبروی آنها هم پسری نشسته، عرب یا ازهمان نواحی، با موهای فرفری پریشان که گویی هرگز رنگ شانه به خود ندیده‌اند و کمی ته ریش، استرسش را از حرکات بالا پایین و سریع پاهایش می ‌توانی حس کنی، گاهی فرانسه می خواند، گاهی یک کتاب کت و کلفت، گهگاهی سرش در کامپیوترش است ، هرازگاهی تلفنش زنگ می‌خورد و با زبان عجیبی که نه عربیست و نه عبری، حرف می‌زند، عینکش را بر می‌دارد و دوباره می‌گذارد و هر چند ساعت یک‌بار به میزهای اطراف خیره می‌شود.ا

Tuesday, January 20, 2009

یکی منو بگیره!ا

Sunday, January 18, 2009

...همچون بنفشه ها می‌شد با خود ببرد هرکجا...

مثل همه مشتری‌ها وارد کافه می‌شود. از زور سرما همه صورتش را پوشانده. تنها از روی چین و چروک دور چشمها ولبانش سنش را می‌شود حدس زد. کاغذی را نشان می دهد که بر رویش به انگلیسی- فرانسه و احتمالا روسی نوشته:‌لطفا به من کمک کنید. خداوند شما را برکت دهد و در پایان جمله قلبی کوچک کشیده. با لهجه‌ی روسی تاکید می‌کند:‌فقط اندکی! و این را دوبار تکرار می‌کند. سر همه میزها می‌رود. هرکس به طریقی جواب منفی می‌دهد. کنار در خروجی اندکی تامل می‌کند.تا کمی گرم شود شاید! یا تا به مقصد بعدی فکر کند، یا مرور کند در ذهنش خرده‌پولهای درون جیبش را. بیرون می رود! بخار دهانش نشان از آن دارد که زیر لب چیزی می‌گوید!‌شاید ناسزایی به دشت نکرده!‌یا به زمهریر!یا به زندگی یا برکت خدا...

و من ادامه می‌دهم به گشتن به دنبال پروتئینی میان خرواری از اسمهای غریب ، و او نیز به دنبال خرده پولی میان خرواری از آدمهای عجیب، یحتمل! ا

Sunday, December 28, 2008

سفرنامه نویس لج‌باز و نگاهی سرسری و تکامل موآبانه به کافه‌

اولین بار نیست که به خود قول می‌دهم ادامه چیزی را بنویسم و عقب می‌اندازمش به نمی‌دانم کی نامعلوم. این ناخودآگاه کرمکی لجباز هربار که فراموش می‌کنم عادتهایش را، سقلمه‌ای می‌زند وچشمککی از روی بدجنسی که اوهوی!! حتی اگر از روی تجربه یک((یحتملی)) هم بچپانم ته جمله که بهانه‌ای باشدم به روز حساب کفایتش نمی‌کند!! این همه روضه بدان جهت بود که قسمت دوم را برای ناخودآگاهم ((کان لم یکن ))اعلام کنم شاید که فرجی شود. خارج از بحث جبر و اختیار، پنداری ناخودآگاه خود می‌برد و می‌دوزد و ما سناریو های از پیش نوشته توسط خودمان را اجرا می‌کنیم.
این روزها استرس کار زیاد و نزدیکی انقضا مهلت ها و فرار از دفتر تنگ و تاریک در دانشگاه باز کافه نشینم کرده. تجربه‌های کافه‌نشینی امریکای شمالی بسیار متفاوت است با اروپا و صد البته با ایران امروز.ا

کافه های ((انتلکتوآل)) فرانسه جایی بود برای قاندوو، لم دادن و شانسون گوش کردن، کتاب خواندن، نوشتن و سیگار دسته اول یا دوم کشیدن. فی الواقع رسمی بود برآمده از نسل سارتر و آل عبا!عمدتا محل تمدد اعصاب بود.فنجان کوچک قهوه اسپرسویی غلیظ بر میزی کوچک. ارضا پنهان غریزه ((چوسینوس انتلکتوآلینوس))

کافه‌های ایران هم که سالن های مدند و صرفا جایی برای چسی آمدن و کاپوچینو و مگنومی به نام سانشاین گلاسه -حاوی هر آنچه در آشپزخانه است- نوشیدن (یا خوردن) و مخ‌زدن! به شوکا لاف دریداست و به کاپوچینو دماغ سربالا.

کافی شاپ در هلند که تفاوت بنیادی دارد با هر چیز مشابه آن در هر کجای دنیا. موسیقی ((رگه)) باب مارلی و محیطی پر دود و حرفهای صد من یه غاز فیلسوف‌ موآبانه زدن از نا‌هشیاری یا فرا هشیاری که ((مثلا روح)) فلاسفه بدبخت را به قبر، رود، دریا و یا هر جهنم دره دیگری که ولشان کرده‌اند به لرزه می‌آورد. کافه هایش مثل فرانسه‌است کمی بی روح ترو سردتر، تنوع حرفهااز هوا و بارانست تا قیمت اجناس .

ولی اینجا کافه ها زنده‌تراند.مشتری هایشان را اغلب دانشجویانی تشکیل می‌دهند که ((مسترس)) مشغول آماده کردن امتحانی، پایان‌نامه‌ یا ارائه‌ای هستند.قهوه‌ای معمولی در اندازه‌ای امریکایی و لیوانی کاغذی می‌گیرند و یکی بر سر خودشان می‌زنند، یکی بر سر درسها و یکی بر زنگ مسنجرهای رنگارنگشان. اغلب نه سارتر می‌شناسند نه جویس. غریزه مذکور هم استحاله پیدا کرده و به نسبت زندگی امریکایی ساده شده و بخش زائد ثانویه‌اش کاملا حذف.ا

Monday, November 24, 2008

ایران سفرنامه‌ای بی‌پرده1




بالاخره تمام شد. هفته‌ها مثل برق و باد گذشت. مثل یک خواب شیرین که هرشب به امید اینکه دوباره ببینی در ذهنت مرورش می‌کنی. الان در هواپیما هستم و در حال بازگشت به مونترآل سرد.
--------
(۱)

بازگشت
-------
توقف میان راه در سرزمین پست حس غریبی بود. واقعیتش همیشه فکر می‌کردم میان من و این شهر فقط عقده است نه علقه‌ای. بازگشت به آمستردام شهر خاطرات خاکستری خالی از لطف نبود. بین خودمان بماند انگار دلم برای این شهر لعنتی تنگ شده بود. می‌خواستم بیرون بروم وبر سنگ‌فرشهای قدیمی، زیر آسمان همیشه ابری و میان مردمان سر تا پا بور مغروری که گل لاله و آسیاب بادی برایشان همان نقش پرسپولیس و کوروش کبیر ما را بازی می‌کند کمی قدم بزنم. و هجوم خاطرات پرسه‌ها، دلهره‌ها، دلتنگی‌ها، دست‌تنگی‌ها و غربت و...و...و... .
پس از ۶ ماه دیدن هانیه در فرودگاه شهر تنهایی‌هایم حس عمیق و قشنگی بود.

سلامی دوباره
------------
دیدار نخست همانگونه بود که فکر می‌کردم، حتی در خیلی از جزئیات. خانه همان بود و شهر هم. اتاقم فقط انباری شده بود (چه تصادفی) و مادر بزرگ شکسته تر. زاستی چرا این سالها نیامده بودم؟

منم که حساس!!
--------------
اصولا روزهای اول فاز ٌچسیٌ آمدن وٌایش ایشٌ است. مواجهه مجدد با ٌنظمٌ غیر نوین بین الخودمانی و تعجب بی مورد ما ٌشترمرغهای سن بترزبورغٌ رفته از این بی‌نظمی نظام مند! از روز سوم ً خود ً م را باز پیداکردم!‌ رانندگی و ٌلاییٌ و دادوفریاد و آشغال و تف در خیابان! و اشتیاقی شدید به بی‌نظمی که در همه ما خصوصا در من هست ولی در اینجا تنها در چهار دیواری خودمان رعایتش میکنیم و آنجا:‌شهر ما خانه ماست.

خانواده
-------

پنداری مفهومی شده بود که طی این مدت فراموشم کرده بودم و محدود گشته بود به عکسی اتو کشیده در قابی با لباسهای پلو خوری. به قول آقایمان زیگموند، فراموشی ناشی از دفع الم! خوابی آرام (علیرغم جت لگ و بی خوابی) در خانه پدری! آرامشی که ٌ...ون گشادیٌ و ٌ بی‌مسئولیتیٌ همراهان لاینفک آن هستند. راستی که چه خوب که تکامل چنین کانونی را هسته اولیه زندگی اجتماعی قرار داد.
مادر به طرز اعصاب خرد کنی مهربان است و پر انرژی! او سالهای گذشته نبودنم را در زندگی‌اش حساب نمی‌آورد. کم آوردم! من چرا مهاجرت...؟!! پدر چون همیشه!‌آرام و مطمئن. کم حرف و پر کار. کم کم دارم به چهره بدون سبیلش عادت می‌کنم. اصولا با هم زیاد حرف نمی‌زنیم!یعنی اصولا او زیاد حرف نمی‌زند.
برادر هم که مشغول تکرار خریت‌های ۷ سال پیش من. به نوعی دیگر. درسش رو به اتمام است و پذیرش بازی و تافل بازی و سربازی بازی و الخ.

رشت نامه
--------

دیدار پدربزرگ در رشت سالهاست که بیش از ۲۴ ساعت نمی‌شود. رشت شهر قشنگ‌تری بود امسال. بی‌نظم و طبیعی!! اعتراض من به زنبورهای داخل ویترین شیرینی فروشی را پیرمرد با لبخند و استدلالی محکم پاسخ می‌گوید: {با لهجه گیلکی} ٌخوب زنبور بلده کوجا بره ری! نجاری که نمیره!‌میاد شیرینی فروشی دیگه! شوما نیگران نباش زنبور شیرین دوست داره کثیف نیست!ٌ
پدر بزرگ شکسته تر شده.قامتی خمیده، کت شلواری خاکستری با کلاه بره سیاه و عصا! همچنان فعال است و پویا. اولین چیزی که می‌گویدم اینست:‌ٌ آقا!‌دیدید ما هم عصایی شدیمٌ‌! جمله را محکم می‌گوید با لبخندی طنزآلود.طنزی تلخ از سنگینی تحمل ناپذیر بودن. ‌

نمک آبرود نامه
-------------
در کوچه پس کوچه‌های شهرک آرام و ساکت گیلارا دنبال خاطرات خلسه‌های مستی‌ گذشته‌های نه چندان دور می‌گشتم و ٌسبکی‌های تحمل ناپذیر بودنٌ. آخرین بار ۶ سال پیش بود درست پیش از ترک ایران که تا صبح ، مست کوچه‌هایش رامتر می‌کردیم و امید می‌گفت:‌ٌخری بری! ٌ .شاید راست می‌گفت


یحتمل ادامه دارد.

Monday, October 20, 2008

Insomnia

این شهر لعنتی خواب آرام خیلی‌های دیگر را هم آشفته کرده.خواب صادق را که به آرزوی خرید ماشین حسابی برای خرازی‌اش در ده آمد اکنون دو سالیست در بازار رضا حمالی کامپیوتر می‌کند. یا رحیم که به بهانه باغبانی باغچه نیاوران مهندس فلانی‌ای ازبد حادثه اینجا آمد و دیگر دل به کار در مزرعه‌ نمی‌دهد وآرزویش شده خرید موتوری و مسافر‌کشی در بازار. یا معصومه که قرار بود بعد از آن قالی آخر به خانه بخت آقا مرتضی برود و نمی‌داند اینجا چه می‌کند. یا چرا راه دور برویم! همین محمدعلی خودمان که طب می‌خواند تا آلبرت شوایتزر شود و اکنون شده مدیر فروش شوارتسکف!ا

Saturday, October 18, 2008

from tehran with love

در کل که نگاه میکنی، هم چیز مثل قبل است
عده‌ای از مردم همچنان به دنبال «چسی» آمدن با سر و لباس و ماشین و موبایلند وعده‌ای هم قوت روزشان را در زباله‌های دیگران می‌جورند، شهر ترگل‌ورگل است و خیابانها تا خرخره پر از ماشینهای رنگارنگ. هوا «ملس»است و غرقه در دود. مردم از من بد‌اخلاق ترند و دائم از زمین و زمان می‌نالند. دخل به ریال است و خرج به دلار و شاهانه. همچنان همه جا حرف از سیاست است. دیشب آقای دکتری که اندکی سرش گرم شده بود می‌گفت:‌» ما ایرانی‌ها از دو هزار و پانصد سال پیش سقوطمان شروع شده!‌همین جور داریم به پایین سقوط می‌کنیم !‌الان نقطه اوج سقوطمان است!»ا
و من نفهمیدم«نقطه اوج سقوط» دقیقا کجا می‌شود!

پ.ن: پستی از وسط تهران، ساعت ۳:۳۰ صبح، از روی تخت، با اینترنت دزدی «وایرلس»! به قول معروف خدا«لینک سیس» رسونه! اas

Tuesday, October 14, 2008

پیش‌سفرنامه

بالاخره پس از مدتها فرصتی شد تا گوشه کنار سگ‌دوهای تا خرخره پر از روزمره‌گی، گوشه‌ای در تنهایی‌ام لم بدهم.
کارهای امروز تمام شده، قارچهای آزمایشگاه را آماده کرده‌ام تا برای ۵ هفته تنها باشند، سوغاتی‌ خریده‌ام وچمدانم را بسته‌ام، ظرفهای نشسته‌ایی که بیش از ده روز بود در سینک مانده بودند را شسته‌ام نشسته‌ام و به چمدانهای بسته نگاه و به بالاد رومانیایی سیپریان پرومبسکو گوش می‌کنم. همه چیز به نظر می‌آید آماده است تا پس از ۳ سال به خانه کودکی‌هایم بازگردم، خانه سابق شاید! ویزاو بلیط آبی رنگی که از هنگامی که به یاد دارم تغییری در شکل و طراحی و اندازه و رنگش صورت نگرفته روی میز است و پاسپورت نمی‌دانم چه رنگیم که بخش مهمی از «شخصیت!» این سوی آب را تشکیل می‌دهد و فرار و خلاصی از آن هم بخش مهمی از هدف از زندگی را!!! دلم عجیب شور می‌زند، حالتی غریب میان بغض و ترس و اشتیاق. اگرچه می‌دانم ظرف این سه سال نه فقط من، که همه دنیا بسیار عوض شده اما همه چیز به نظرم قابل پیش بینی و حتی تکراری می‌آید. می‌دانم پس از یک سفر طولانی مدت که علیرغم تلاشهای فراوان چشم بر هم نخواهم گذاشت، خواهم رسید به فرودگاهی که غریبه خواهد بود، گرچه ۳ سال پیش به استقبالی سرکی به آن کشیده بودم. وارد فرودگاه که بشوم سنگینی ملالت باری از نگاه ناظر کبیربر دوشم حس خواهم کرد. می‌دانم چمدانهایم که بیاید (‌اگر بیاید و گم نشود )‌ به سمت مامور بداخلاق کنرل گذرنامه خواهم رفت، او با اخم نگاهم خواهد کرد، چند بار به من و عکسم، و دنبال چیزی خواهد گشت تا گیری بدهد، مهری خواهد زد و گذرنامه را به سویم خواهد انداخت. سپس به سوی بیرون و استقبال کنندگانی که متاسفانه چون همیشه تعدادشان کم هم نیست خواهم رفت. مادر نخستین کسی خواهد بود که خواهم دید، بالا و پایین می‌پرد، در درگاه در منتظر است تا در آغوشم بگیرد و همه به کناری همچون صاحب عزایی که وداع با مرده‌اش حق مسلمش است راه را برایش باز گذاشته‌اند. من هم با لبخند همیشگی و صورتی که گویی بعد از این همه سال هنوز نمایش یکی دو حالت را بیشتر یاد نگرفته برایش دست تکان خواهم داد. به دنبال بقیه خواهم گشت. مادر با کلی قربان صدقه در آغوشم خواهد کشید و بی توجه به کسانی که پشت سرمن گیر کده‌اند، اشک خواهد ریخت و من هسته سعی خواهم کرد که کناری بیایم تا راه را برای پشت سری‌هایم باز کنم.. پدر حتما گوشه‌ای ایستاده با لبخند همیشگی و مطمئن به مادر نگاه می‌کند و پسرش. بعد مامان زیبا وآجون. مامان زیبا که حتما شکسته تر شده بغلم خواهد کرد و خواهد گفت «قربونت برم مامانی». فریدون حتما تیکه‌ای بارم خواهد کرد و خواهد گفت : «حاجی! چه ریقو شدی»، ابی حتما صورتش سرخ است و چشمانش خیس مثل همیشه و خواهذ گفت:« خیلی ارادت داریم دایی جان» . حمید و پویا حتما می‌خندند و چمدانهایم را خواهند گرفت، پویا خواهد گفت:‌» چطوری پسر؟» و این وسط حتما هانی هاج و واج احساساتی خواهد شد و من نمی‌دانم کی و چگونه معرفی‌اش کنم.
می‌دانم به خانه خواهیم آمد، کمی طول خواهد کشید که به رانندگی و ترافیک تهران عادت کنم. حتما یکی دو بار وسط حرف‌هایم سکوت خواهم کرد واز ترس برخورد ماشین‌های اطراف خواهم گفت :‌»بابا یواش» و او هم با لبخندی خواهد گفت «عادت می‌کنی». به خانه خواهیم رسید، احتمالا در حیاط همان رنگ است که بود چیزی بین سفید و آبی و طوسی .ستونهای پارکینگ‌ها هم. حیاط بازی‌های بچگی، کشف‌ها، جستجوها و دلهره‌ها خالی خواهد بود. باغچه هم پاییزی مگربرگهای سبز درخت خرمالویی که میوه هایش نارنجکهای بازیهای کودکی ما بود و سال آخر پیش از آمدن من دیگر بار نمی‌داد. از پله‌ها بالا خواهم رفت. پس از هفت پله دو واحد اول که همیشه به بازی کردن ما در حیاط خانه معترض بودند!‌آقای درویش که اسباب کشی کرده‌ و دیگر نیست احتمالا. آقای رسولی هم چند سالی است که فوت شده به گمانم. نمی‌دانم به جایشان چه کسانی آمده‌اند، اصلا چه اهمیتس دارد...
در خانه همچنان قهوه‌ای روشن است. وارد خواهم شد. و دنیایی خاطره ناگهان هجوم خواهد آورد. خانه....
به اتاقم خواهم رفت، می‌دانم همه چیز عوض شده... ولی هنوز همان بو را می‌دهد. بوی کودکی، نوجوانی، جوانی... بوی کتاب، امتحان، آینده، دلهره، عشق، شرم، شور، شهوت، فارغ شدن و باز عاشق شدن... و فارق شدن... ..

دلم شور بازگشت را می‌زند یعنی دنیایی «نکند...»که نقطه چینهایش را نمی‌توانی پر کنی! نکند چی؟

Thursday, October 02, 2008

اندیشه انتقادی


از مانا نیستانی

خیلی حس نزدیکی می‌کنم به این کاریکاتور، حالا اینکه به کدام بماند

Tuesday, September 30, 2008

چی میخواستم بگم؟ یادم رفت

Thursday, September 25, 2008

دور همی

هر از گاهی تصمیم می‌گیرم در گشتهای خارج از محیط کاری که همکارانم میگذارند شرکت کنم تا به امر خطیر و واجب «اینتگریشن»«یه جورایی» «مبادرت ورزم».هربار هم مثل مشهورترین عضو اصحاب کهف پشیمان می‌شوم. دیشب هم یکی از همان شبهای پشیمانی بود! گرچه همگی انسانهای شریف و دوست داشتنی هستند اما هرچه سعی می‌کنم حرف مشترکی نمی‌توانم بتراشم تا «کامیونیکیت» کنم

«پی‌یر»یک خوره کامپیوتر تمام عیار است.تمام زندگی‌اش تشکیل شده از کامپیوتر،کتابهای کمیک‌استریپ و گربه‌ای که از لحاظ عاطفی نقش همسر این مرد چهل و چند ساله را بازی می‌کند. اکثرا دیالوگهایش بعد از آب و هوا که فصل مشترک همه کبکبی‌هاست مربوط است‌ به کامپیوتر، توالی‌ژنها و بیوانفورماتیک. بحث که کمی لطیف‌تر می‌شود از خاطرات کودکی و کلکسیون کمیک استریپ‌هایش می‌گوید و شخصیتهای مورد علاقه‌اش و گربه‌اش.او همیشه زود تر جمع را ترک می‌کند تا گربه‌اش تنها نماند. می‌گوید هرشب ساعتی را به بازی با او می‌گذراند. با تمام وجود نمایش می‌دهد : چهار زانو می‌نشیند دستها‌یش را بالا می‌آورددر حالی که نوک تمام انگشانش را به هم چسبانده نیم خیز می‌شود،اعصاب سمپاتیکش تحریک شده آدرنالین خونش بالا می رود چشمانش برقی می‌زند و مردمکش تنگ می‌شود و به سرعت با دستانش به گربه خیالی رو‌به‌رویش حمله می‌کند. با سرخوشی غرورآمیز و پیروزمندانه‌ای می‌گوید که هیچگاه گربه عکس‌العملش سریعتر از او نیست.ا

باران می‌بارد...پیاده به سمت خانه می‌آیم و به تنهایی بشر قرن بیست‌ویکم می‌اندیشم و به روزی که همراهی جانداری چون گربه هم غنیمتی خواهد بود میان انبوه همدمان فلزی




Tuesday, September 23, 2008

ممنون

یه دوست عزیز امروز به طرز غیر منتظره‌ای سورپریزم کرد
کمتر با هم تلفنی و به طور ثابت در تماسیم اما امروز به طرز مشکوکی گفت که می‌خواد من رو ببینه
حس کردم کار مهمی داره
آت و آشغالهای آزمایشگاه رو ریختم تو یخچال و رفتم ببینمش

یه کتاب کادو پیچ بهم داد
گفتم ا؟ تولدمه؟
گفت نه همینجوری
بازش کردم

Politics of Friendship by Jacques Derrida
صفحه اولش رو که باز کردم دیدم نوشته:
((کافه ادبی به ۹۰ رسید
پاشا جان خسته نباشی
wish you the best))
شوک شده بودم
اصلا توقع نداشتم
بعضی وقتا لطف بعضی از آدمها عجیب انرژی می‌ده و دلت رو گرم می‌کنه